مادر بزرگ نازنینم

دست مادربزرگ

نمی دونم چی شد که به یاد مادربزرگم افتادم .

مادربزرگ من به علت کهولت سن و بیماری دو سال پیش به بهشت رفت من و خانوادمو تنها گذاشت.

همین خرداد ۲ سال پیش بود که من برای امتحانم به خونه دوستم رفته بودم تا با هم درس بخونیم که بعد از اینکه یک شب رو خونه دوستم مونده بودم و روز بعد امتحان ریاضی سال سوم دبیرستان رو داشتم فهمیدم مادربزرگ رفته بهشت و به خاک سپردنش و به من چیزی نگفتن و من نتونستم برای آخرین بار باهاش خداحافظی کنم.

من مادربزرگ رو دوست داشتم خیلی زیاد

حاضرم به گذشته برگردم و امتحانو بیوفتم اما بتونم این خداحافظی رو داشته باشم.

الان رفته بودم تو آشپز خونه و میوه می شستم تا بخورم که یک دفعه به یاد مادربزرگم افتادم و رفتم پیش مادرم بهش گفتم به یاد مادربزرگ افتادم و بدون اینکه بفهمه گریه کردم ، من خیلی وقته گریه نکردم.

دلم تنگه خیلی

واقعا لحظات شیرینی رو داشتیم یا حداقل برای من اینطور بود.

همیشه هوای منو داشت و از من حمایت می کرد.

باید قدر مادربزرگ ها رو دونست ، اونها نعمت خدا به ماست.

برای شادی روح مادربزرگ صلوات…

خدا همه مادربزرگ ها ، پدربزرگ ها ، مادر ها ، پدر ها و… رو بیامرزه

می خوام بیشتر بگم اما به نظرم همین قدر کافیه و براتون چند تا تصویر میزارم.

 

%۲۰مادر%۲۰بزرگ-۷۰۰x700 ۰٫۷۴۰۹۲۳۰۰۱۲۹۸۸۳۲۵۴۸_taknaz_ir ۱۶۳۴۲۴۸۷_۷۶۱۳۴۹۲abfbd ۲۰۱۰۰۸۰۱۱۵۰۹۱۰۶۱۷_stock-photo-grandmother-and-goat-colored-illustration-21901663 dsa IMG16475391 nfdashti_09182126 untitled

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *